پست ثابت:گرلی لند نو

شنبه سی و یکم تیرماه سال 1396 ساعت 02 و 11 دقیقه و 24 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ

http://s9.picofile.com/file/8303526626/_.png

سلام^-^
من بهار یا میساکی.اس فانتوم هایو هستم^-^
خوشحالم که وب منو انتخاب کردی^-^
امیدوارم اینجا بهت خوش بگذره^-^
اینجا قبلا یه وب دخترونه بود اما الان شده وبی که داخلش داستانایی که نوشتم میزارم^-^
قوانین وبم
1-کپی و تهمت و فحش و هک ممنوع
2-نظر تبلیغاتی به شدت ممنوع
3-تبادل لینک فقط درصورتی که موضوع وبت با وبم بخونه
4-بدون نظر نرین
5-به کسی توهین نکنید

اینستا:
_Bahar.x.m
قبل فالو همین جا خبر بدین آیدیتونو بدین:)

اخبار
فعلا فعالیت کمه
تولد وب:13 اردیبهشت 1395

همین بای:)



دیدگاهها : کـــآمنتــــ هـــــآ
آخرین ویرایش: چهارشنبه بیست و هفتم آذرماه سال 1398 ساعت 16 و 44 دقیقه و 41 ثانیه

چارلز دیکنز

جمعه ششم دیماه سال 1398 ساعت 16 و 34 دقیقه و 02 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: بیوگرافی ها و زندگینامه ها ،
Image result for چارلز دیکنز"

دیکنز در هفت فوریه 1812 در لندپورت به دنیا آمد. او دومین پسر جان دیکنز، کارمند اداره کارپردازی نیروی دریایی بود. پدرش اهل لاابالی‌گری و وامداری بود و کار را به جایی رساند که او را به زندان مارشال‌سی انداختند. به همین دلیل دیکنز یازده ساله را برای تأمین معاش خانه به کارخانهٔ واکس سازیِ وارن فرستادند. او تا آزادی پدرش از زندان هم‌چنان مجبور به کار بود تا بالاخره بعد از مراجعت پدر توانست به مدرسه بازگردد.

دیکنز بعد از پایان دوره مدرسه در دفتر وکالتی مشغول به کار شد و پس از بررسی زندگی شلوغ و متنوع لندن، بر آن شد تا روزنامه‌نگار شود. در این دوره، در شیوه‌ای سخت از خلاصه‌نویسی، توانایی خود را نشان داد و در مارس 1832 در حالی‌که جوانی حدوداً بیست ساله بود، خبرنگار امور عمومی و پارلمانی شد.

دیکنز در سال 1829 دلدادهٔ دختری به نام ماریا بیدنل شد، اما والدین ماریا او را از لحاظ اجتماعی در سطحی نازل‌تر از خود یافتند. این دل باختگی و برخوردی دیگر با او در میان سالی دیکنز، بعدها در عشق شخصیت معروف رمانش دیوید کاپرفیلد به دختری به نام دورا بازتاب یافت.

نخستین طرح‌وارهٔ دیکنز به سال 1833 با پیوستن به مورنینگ کرونیکل به عنوان ناهار در پوپلار منتشر شد و در پی آن، طرح‌واره‌های دیگر انتشار یافت. او در این سال‌ها با پرسه در نواحی خارج از لندن و حضور در گردهمایی‌های انتخابات مقدماتی مجلس و تهیه گزارش از آن، وارد زندگی اجتماعی‌ای شد که گسترش آن، سریع و لحظه به لحظه بود. او در اوایل سال 1836، دو ماه پس از انتشار طرح‌واره‌هایی از بوز، با کاترین هوگارت ازدواج کرد و پس از آن برای نوشتن داستان زنجیره‌ای که بعدها نامه‌های پیکویک نام گرفت، قرارداد بست. او پیش از آن سردبیری بنتلیز مسیلانی را پذیرفته بود که در آن، از سال 1837 تا 1839 الیور تویست منتشر شد.

دیکنز در اوایل 1837، صاحب اولین فرزند خود از ده فرزند شد و در ماه مه، شاهد مرگ خواهر همسرش بود که از اوایل زندگی مشترک آن دو، با آن‌ها زیسته بود. یاد فقدان شدید او برای دیکنز بعدها در بیماری سخت رز میلی در الیور تویست بزرگ داشته شد.

در سال 1838 از مدارس ارزان یورکشایر دیدن کرد و در نیکلاس نیکلبی، دربارهٔ این اماکن نوشت. در همین روزها با زنی به نام آنجلا بروت کوتس آشنا شد و به دفاع از افکار بشر دوستانهٔ این زن پرداخت و کوشش اجتماعی خود را در خدمت اهداف او به کار بست. از جملهٔ این فعالیت‌ها تأسیس خانه‌ای برای زنان ساقط شده به سال 1847 بود. هر چند دیکنز در سال 1830  از بزرگان ادب آن روزگار محسوب می‌شد، اما او پس از آن نیز، از تلاش خود برای تاختن به بیداد و ستمگری و فخر فروشی، دست نکشید. دیکنز با بسط طرح اولیهٔ «ساعت آقای همفری»، داستانی بلندی با عنوان «دکان عتیقه چی» نوشت و هم‌چون گذشته، فریاد اعتراض خود را از به‌کارگیری کودکان در معادن، به گوش جامعه‌اش رساند و هم‌چنین طنز تمسخر علیه «توری‌ها» را در نوشته‌های خود جای داد، کسانی‌که مخالف تصویب قوانین انسانی بودند.

بی‌قراری دیکنز برای خلق اثر هم‌چنان باقی بود، اما سلامت او با خواندن‌های پر از شیفتگی‌اش، روز به روز تحلیل می‌رفت. پس از سال 1860 (روزهایی که آرزوهای بزرگ قلم می‌خورد)، الن ترنان، گاه گاه در نزدش می‌ماند. در 9 ژوئن 1865، دیکنز با سانحهٔ قطار مواجه شد که در مؤخرهٔ «دوست مشترک ما» به آن اشاره می‌کند، اما با این همه، کتاب‌خوانی‌های او و سفرهایی که با این هدف داشت، ادامه یافت، چنان‌که حدود 1867–1868 دیگر بار به آمریکا رفت. او از لحاظ مالی هیچ کم نداشت، اما از نظر جسمانی شکسته به نظر می‌رسید.

بی‌اعتنایی او به هشدارها (فلج جزئی - ناتوانی در خواندن حروف سمت چپ و لنگش روزافزون پای چپ) تا بدان‌جا پیش رفت که در سال 1870 اقدام به یک رشته کتاب‌خوانی جدید نمود. دیکنز در 15 مارس برای آخرین بار «سرود کریسمس» را خواند و سرانجام در 9 ژوئن 1870، در حالی‌که «ادوین درود» به پایان نرسیده بود، به‌طور ناگهانی بر اثر سکته قلبی در محلی به نام گدز هیل از جهان رفت.


آثار

آقای پیکویک (The Pickwick Papers (1837

الیور تویست، (The Adventures of Oliver Twist (1838 

ماجراهای نیکلاس نیکلبی، (The Life and Adventures of Nicholas Nickleby (1839 

مغازه عتیقه‌فروشی، (The Old Curiosity Shop (1840 

بارنابی روج، (Barnaby Rudge (1841 

سرود کریسمس، (A Christmas Carol (1843 

زندگی و ماجراجویی‌های مارتین چوزلویت، (The Life and Adventures of Martin Chuzzlewit (1844 

دامبی و پسر، (Dombey and Son (1848 

دیوید کاپرفیلد، (David Copperfield (1853 

خانه غمزده، (Bleak House (1853 

دوران مشقت، (Hard Times: For These Times (1854 

دوریت کوچک، (Little Dorrit (1857 

داستان دو شهر، (A Tale of Two Cities (1859 

آرزوهای بزرگ، (Great Expectations (1861 

دوست مشترکمان، (Our Mutual Friend (1865 

عبور ممنوع، (No Thoroughfare (1867 (به همراه ویلکی کالینز) 

اسرار ادوین درود، (The Mystery of Edwin Drood (1870(ناتمام)




دیدگاهها : نظرات
دنبالکها: کاراکتاب ، ویکی‌پدیا، دانشنامه‌ی آزاد ،
آخرین ویرایش: جمعه ششم دیماه سال 1398 ساعت 16 و 52 دقیقه و 10 ثانیه

کوچه

چهارشنبه چهارم دیماه سال 1398 ساعت 14 و 55 دقیقه و 06 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: اشعار ،

بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو، لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه‌ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صدخاطره خندید
عطر صدخاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه‌ی ماه فروریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

تو به من گفتی:
             «از این عشق حذر کن
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن
آب، آیینه‌ی عشق گذران است
تو که اکنون نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از شهر سفر کن»

با تو گفتم:«حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم؛
نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی؛ من نه گسستم، نه رمیدم

با گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم؛ همه‌جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

اشکی از شاخه فروریخت
مرغ شب ناله‌ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب‌های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

فریدون مشیری



دیدگاهها : دیدگــــــآه‌ها
آخرین ویرایش: چهارشنبه چهارم دیماه سال 1398 ساعت 15 و 14 دقیقه و 57 ثانیه

ســــــــــلــــــــــامــــــــــــــــــ^^

جمعه بیست و یکم تیرماه سال 1398 ساعت 22 و 30 دقیقه و 48 ثانیه

نویسنده : ❁عسل جون❁
های گایز
چطورین؟
من اومدمممم
با یسری سوال
همه تون هم جواب بدین
عکس و تصویر #jungkook
اولی: فن کدوم گروهی؟
دومی: هیتر هستی یانع؟
سومی:با کدوم آهنگ بلک پینک حال میکنی؟
چهارمی:کدوم عضو بی تی اس رو دوس داری
کدوم عضو بلک پینک ؟
همه بجوابن
خود من
bts and black pink
نع
با همشون حال میکنم ولی بیشتر با 
kill this love
فقط جیمین
تا پست بعدی
Related image




دیدگاهها : کامنت
آخرین ویرایش: جمعه بیست و یکم تیرماه سال 1398 ساعت 22 و 52 دقیقه و 40 ثانیه

طهران تهران

شنبه هجدهم خردادماه سال 1398 ساعت 02 و 51 دقیقه و 35 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: اشعار ،
حوصله ندارم اما
همه‌ی قصه رو می‌گم
همه‌ی قصه رو حتی
اون‌جایی که دوست ندارم

بزار صحبت کنیم این‌بار
جای این‌که بنویسیم
راجع به دو جین سوال و
یه سری عقده‌ی بدخیم

می‌دونم که دیگه مردم
مرگ من موقتی نیست
این جواز دفن و کفن
یه صدای لعنتی نیست

توی این بهبهه‌ی شک
وسط این همه بحران
خودمو گوشه‌ی آسفالت
جا گذاشتم تو اتوبان

ژست بی‌خوابی و منگی
واسه من نگیر دوباره
کسی که جلوت نشسته
عصبی و لت‌وپاره

من دیگه اصلا نمی‌خوام
تیغو رو رگم بسرم
پایتخت دود و گوگرد
قهرمان قصه‌ی من

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

خط موشکو تو دستت
نسل من خط‌کشی می‌کرد
واسه انفجار قلبت
شعر من خودکشی می‌کرد

جعبه جعبه استخون و
غم پرچمای بی‌باد
کودکی نسل ما رو
به قرنطینه فرستاد

من با زندگی و شعرم
یا با تو شوخی نداشتم
واسه تو شوخی بودیم ما
خیلی تلخه سرنوشتم

حالا هی غلط بگیر از
دیکته‌های نانوشته‌م
یا اوراق بهادار
بده جای سرنوشتم

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

بین این صد تا اتوبان
یک مسیر منهنی نیست
که کسی پشت سرم هی
نده فرمان واسه‌ی ایست

وقتی آژیرو کشیدن
توی گوش لت‌وپارم
خودم عین بمب دستی
شعرمم شد انفجارم

یه نفر رو درودیوار
خون خاطره می‌پاشه
یه نفر که می‌گه این بار
بزار انگشتو رو ماشه

خیلی ساده نرسیدیم
سر صحنه واسه اجرا
انگاری که محض خنده
گرگه زد به گله ما

منزوی شد توی قلب
یاد کارون شب دجله
سر کوچه‌های بن‌بست
یاد حجله پشت حجره

بچه‌های خاک و بارون
یادته ریختن تو میدون
مادراشون پشت شیشه
پدراشون ته دالون

پس چرا با تو غریبست
نسل بی خاطره‌ی من؟
یادمون نست که چه‌جوری
واسه هم دیگه می‌مردن

پاش بیفته باز دوباره
روی مغربت می‌بارم
باز توی منطقه‌ی مین
دست و پامو جا می‌ذارم

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

اسم پایتختو با خون
می‌نویسم واسه یادداشت
تنها چیزی که تو دنیا
روی پاهام نگم داشت

سروته کنم تو جاده
مقصدم تهش همین‌جاست
وسط برجای تهرون
ازدحام شعر و رویاست

می‌گذره این روزا از ما
ما هم از گلایه‌هامون
عادی می‌شن این حوادث
اگه سختن اگه آسون

توی پاییز مجاور
وسطای ماه آذر
شد قرارمون که باهم
بزنیم به سیم آخر

کارن همایون‌فر

کل متنشو خودم تایپ کردم.^^
با این که مال ده سال پیشه ولی هنوزم دوستش دارم.^^
حفظ حفظم*-*
یه تیکه ای هست که رپ می‌خونه...
چون رضا یزدانی نخونده نیست
اگه برین آهنگشو دان کنیدم نیست
اینه:
اگه چیزیو نگفتم
توی خاطرم نمونده
متاسفم که ذهنم
خاک قصه رو تکونده

تسمه‌ی دلم بریدو
من از اون دقیقه لالم
یه سری تصویر موهوم
ساخته می‌شه تو خیالم

ببین این زخمای کهنه
دیگه پانسمان نمی‌شن
شدن عین تیر آخر
وسط جمجمه‌ی من

بعد "گرگه زد به گله‌ی ما" میاد



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه بیست و پنجم خردادماه سال 1398 ساعت 18 و 39 دقیقه و 09 ثانیه

^ـــــــــــــــــــــــ^ آرمــــــــــــــــی هـــــــا اومــــــــــدمـــــــــــ^^

جمعه هفدهم خردادماه سال 1398 ساعت 23 و 15 دقیقه و 17 ثانیه

نویسنده : ❁عسل جون❁

های گایز
نشناختین؟
منم جیگرتون عسل
بعد قرن ها آپیدم
راستی آرمی شدم 
تقریبا 2سالی میشه
Image result for ‫بی تی اس‬‎^ــــــ^ راستی من جیمین لاورم^ـــ^
از مدیرکیوت مون میخوام داستان از بی تی اس بزاره
راستی چون امتحاناته یه کوچولو دیر دیر میام 
نفسا بای
بچه ها رو این عکس بزنین میرین اینستا من
Image result for ‫بی تی اس‬‎



دیدگاهها : کامنت
آخرین ویرایش: جمعه هفدهم خردادماه سال 1398 ساعت 23 و 28 دقیقه و 00 ثانیه

چطوری شهید شدی؟

جمعه دهم خردادماه سال 1398 ساعت 07 و 23 دقیقه و 36 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: داســــــــــــتان کوتاه ،

شب 19 ‏یا 21 ماه رمضان بود، ‏پسر یکی از همسایه ها بهم گفت: ‏«خواب دیدم که یک عده در حیاط دیگ بار نهاده اند و غذا درست می کنند و خودت و عبدالرضا هم دارید به آنها خدمت می کنید. من از عبدالرضا خواستم که بروم و کمک کنم. عبدالرضا گفت: اینها اجازه نمی دهند و مادرم هم که آمده، خودشان اجازه داده اند». 

عبدالرضا بچه ای تابع خانه و خانواده بود. یادم هست برای سحری بلند می شد و خیلی دوست داشت روزه بگیرد، ولی چون کوچک و ضعیف بود نمی توانست، ساعت 11 روزه را باز می کرد تا بعدها که بزرگ شد و روزه اش را کامل می گرفت.

کوچک که بود خودش بلند می شد و نماز می خواند. چنان مطیع بود که وقتی محله زندگی ما عوض شد و چند تا دوست جدید پیدا کرده بود، آنها را آورد خانه و به من نشان داد و گفت: «اینها خوب هستند؟» و بعد با آنها بازی کرد.

بعد از شهادتش خیلی گریه می کردم و وقتی به سر خاکش می رفتم خیلی ناراحتی می کردم. تا یک شب خوابد دیدم که در یک بیابانی هستم و در داخل یک سری کانال قرار دارم. یک مرتبه عبدالرضا با لباس سربازی آمد پیش من و دست بسته ایستاد و هیچ چیزی نمی گفت. گفتم: «چطوری شهید شدی؟». گفت: «مادر، همین طوری که داشتم برای عمویم نامه می نوشتم، نفهمیدم چه شد».

بعد گفتم: «مادر، می خواهی بروی؟». گفت: «بله». گفتم: «برو، تو را به خدا و امام حسین (علیه السلام) می سپارم». حدود 50 متر فاصله گرفته بود که برگشت و نگاهی به من کرد و همانجا غیب شد.

 

راوی: «مادر شهید عبدالرضا معزی»

منبع:http://khateratshohada.mihanblog.com




دیدگاهها : نظرات
دنبالکها: خاطرات شهیدان استان بوشهر ، خاطرات شهیدان استان بوشهر/چطوری شهید شدی؟ ،
آخرین ویرایش: جمعه دهم خردادماه سال 1398 ساعت 07 و 28 دقیقه و 47 ثانیه

نتیجه نظرسنجی 2

جمعه دهم خردادماه سال 1398 ساعت 02 و 02 دقیقه و 56 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
سلــآمـ
اومدمــ بآ نتیجهـ نظرسنجیـ
رمآن شد بیشترین مطلب
تو نظرسنجیــ بعدیـ بشرکتینـ
لـــآو



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه دهم خردادماه سال 1398 ساعت 02 و 06 دقیقه و 46 ثانیه

دختر ستاره پارت اول:زندگی ساده

جمعه دهم خردادماه سال 1398 ساعت 00 و 14 دقیقه و 52 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: رمان "دختر ستاره" ،

فصل اول زندگی ساده

شهرک لوگاس اطراف شمال شرقی آمریکا در منهتن نیویورک قرار دارد.اهالی آنجا هیچ امکاناتی ندارند.نه تلویزیون داشتند نه تلفن همراه.شهرک لوگاس، ده خیابان خاکی بیشتر نداشت.از این ده خیابان،گاه و بیگاه،درشکه یا پیاده ای عبور میکرد.دور بزرگ ترن میدان این شهرک،میدان نوپارت،خانه های مسکونی و یک بازار کوچک بود.شهرک لوگاس،مکان های زیادی نداشت.یک بازار، یک نوانخانه، یک مدرسه، یک کتابخانه و یک پارک.همین بود و همین.با این حال،اهالی شهرک عاشق آنجا بودند.افراد کمی بودند که به شهرک لوگاس مهاجرت می کردند و همه ی آنها بعد مدتی خسته می شدند و می رفتند.

در یکی از خانه های دور میدان، یک خانه ی آبی رنگ کوچک بود. اهالی به آنجا خانه ی بارو میگفتند. در خانه ی بارو لینا گارولیان زندگی می کرد. لینا نوزده ساله بود. هر روز صبح ساعت شش بیدار میشد. لباسش، که اغلب یک پیراهن زرشکی تا زیر زانو، شلوار مشکی، یک ژاکت نیم تنه مشکی بود میپوشید. سر ساعت شش و پانزده دقیقه صبحانه اش، که همیشه نان و کره بود میخورد.ساعت هفت، کیف دستی اش را بر میداشت و از خانه بیرون میرفت. لینا کتابدار بود. از خانه لینا تا کتابخانه بیست دقیقه راه بود. لینا ساعت دو ظهر از کتابخانه خارج میشد و به نوانخانه گران لیور میرفت. در نوانخانه گران لیور تنها چهار بچه زندگی میکردند. جین چارلی،تام هاگو،اما برون و کارلا ایمال.

جین پنج ساله بود. موهای طلایی و چشمان آبی داشت. همیشه میخندید. لباس سرمه ای رنگی به تن میکرد که برایش زیادی بزرگ بود.

تام چهارده ساله بود. موی مشکی و چشمان سیاه رنگ داشت. مهربان و آرام و خجالتی بود. گاهی به باغبان نوانخانه آقای کوران در چیدن علف های هرز باغچه کمک میکرد و همیشه لباس سبز رنگی را با شلوار کرم رنگ کثیفی میپوشید.

اما بزرگترین عضو نوانخانه بود. هفده ساله بود. چشم و مویش قهوه ای رنگ بود و خیلی کم میخندید. عاشق نوشتن بود و تصمیم داشت سال بعد که نوانخانه را ترک میکند به نیویورک برود و نویسنده شود.

کارلا ده سال داشت. بسیار زیبا بود.چشم های سبز و موی قرمز داشت. کارلا قوه ی تخیل بسیار قوی و داستان های پریان را بسیار دوست می‌داشت. کارلا بعد از مرگ پدر و مادر و برادر و خواهرش، با مادربزرگش زندگی کرده بود اما بعد از مدتی مادربزرگش نیز از دنیا رفته بود.کارلا اعتقاد داشت خانواده اش زنده اند و کسانی که مرده اند آنها نیستند.او هر روز قبل از رسیدن خانم لینا از پنجره به بیرون نگاه میکرد تا بلکه پدر و مادرش را ببیند که دنبال او میایند تا او را به قصر پادشاهیشان ببرند. هروقت که لینا سرمیرسد، جلو می پرید میپرسید:«وقتی از کتابخانه میامدید، در راه مادر و پدرم را ندیدید؟»  لینا هربار میگفت نه و کارلا میگفت:«مثل اینکه هنوز ساخت قصر به پایان نرسیده... دیروز هم نیامدند... حتم دارم فردا خواهند آمد.»

لینا یک ساعت پیش بچه ها می ماند. سپس به خانه میرفت و نهارش را میخورد و ساعت چهار بعدازظهر دوباره به کتابخانه بازمیگشت.ساعت هشت و چهل دقیقه که میشد، کتابی از کتابخانه میگرفت و کتاب قبلی را سرجایش میگذاشت. سپس ساعت نه شب،که کتابخانه تعطیل میشد به خانه بازمیگشت و میخوابید. روز بعد هم، روز از نو و روزی از نو.

تا آن روز، که زندگی لینا برای همیشه عوض شد.

_________________________________________________

آن روزی که لینا مادر شد،یک روز زیبای بهاری بود. هوا، صاف و بی ابر بود و خورشید میدرخشید. داشت مثل هرروز به کتابخانه می رفت. که متوجه تجمع مردم در میدان نایرو، میدان کوچکی که روبه روی کتابخانه قرار داشت، شد. جلو رفت. صدای پچ پچ مردم اورا بیشتر کنجکاو کرده بود.

«یعنی از کجا آمده؟»                               

«مطمئنم تا چند دقیقه پیش اینجا نبود»

«من پرستار بیمارستانم. آخرین زایمان مال خانم آیوگین بود که دیروز بچه اش به دنیا آمد. تازه بهشان سر زدم. بچه اش پیش خودش بود»

«جنس پتویش چیست؟ نقره است؟»

«نامه ای همراهش نیست؟»

«یعنی بچه ی کیست؟»

بچه؟

لینا راهش را از میان مردم باز کرد. آنها دور یک نوزاد جمع شده بودند. دورش یک پتوی نقره ای پیچیده بودند و یقه ی لباس نقره ایش از زیر پتو دیده میشد. حتی پوستش هم تقریبا به نقره ای میزد. امکان نداشت کسی در شهرک لوگاس بچه ای دنیا بیاورد و دیگر اهالی متوجه نشوند. همه میدانستند که آن نوزاد پدر و مادر ندارد. انگار از آسمان افتاده بود.

_________________________________________________

شهردار آیوگان در دفترش نشسته بود که برایش خبر آوردند نوزادی پیدا شده که پدر و مادری ندارد. شهردار آیوگان به سرعت دستور تشکیل یک دادگاه داد تا مشخص شود چه کسی سرپرستی نوزاد را به عهده میگیرد. دادگاه قرار بود در روز پنجم می برگزار شود. درست یک هفته بعد از پیدا شدن نوزاد. تا آن روز قرار بود نوزاد در نوانخانه بماند. اما مدیر نوانخانه حاضر نبود بچه را به عهده بگیرد. در واقع هیچ کس حاضر نبود. همه میگفتند معلوم نیست آن بچه از کجا آمده.

بالاخره روز دادگاه فرا رسید. تمام اهالی آنجا حضور داشتند. شهردار آیوگان در جایگاه خودش نشسته بود. لینا هم بود. لینا در ردیف پنجم نفر سوم از سمت راست بود. نوزاد در گهواره ای جلوی دادگاه بود. قاضی شروع به صحبت کرد، اما حواس کسی پیش او نبود. همه در این فکر بودند که چه کسی سرپرستی نوزاد را به عهده خواهد گرفت؟

شهردار آیوگان، نام کسانی را که برای سرپرستی نوزاد مناسب بودند نوشته و به قاضی داده بود. قاضی اولین نام در لیستش را خواند:«خانم ویجلر»

خانم ویجلر از روی صندلی اش بلند شد و ایستاد. قاضی ادامه داد:«خانم ویجلر. شما تا به حال چهار بچه داشته اید. یکی از آنها دکتر است و در بیمارستان هیوم لاک کار میکند. یکی معلم است و دوتای دیگر دوقلو هستند و در دانشگاه تحصیل میکنند. آیا سرپرستی این کودک را قبول میکنید؟»

خانم ویجلر گفت:«معلوم است که نه! محال است سرپرستی بچه ای را بپذیرم که معلوم نیست کیست و از کجا آمده!»

قاضی همینطور به ترتیب نام افراد مختلف را خواند، اما هیچ کس حاضر نشد بچه را به سرپرستی بپذیرد. لینا با ناراحتی به دیگران نگاه کرد. از جایش بلند شد. قاضی گفت:«بفرمایید خانم گارولیان؟»

لینا گفت:«من سرپرستی او را به عهده میگیرم.»

خانم ویجلر وحشت زده گفت:«لینا!»

خانم داروِین گفت:«لینا! تو حتی نمیدانی آن بچه از کجا آمده! واقعا میخواهی سرپرستی اش را قبول کنی؟»

خانم هاورس گفت:«تو تا به حال بچه نداشته ای! تو خودت بچه ای! آنوقت میخواهی سرپرستی یک بچه را به عهده بگیری؟»

قاضی چکشش را روی میز کوبید.خانم هاورس آه کشید و خانم دارویِن سرش را تکان داد.لینا به سمت گهواره ی نوزاد رفت.با لبخند نگاهش کرد.بعد هم خم شد و بچه را برداشت.حس خوبی به لینا دست داد.احساس میکرد خوشبخت ترین انسان دنیاست.به سمت جمعیت برگشت.همه دست زدند.حالا لینا،یک مادر بود.

 

همشو خودم نوشتم اگه جای دیگه ببینم برخورد میکنم:)

پارت بعدی 15 نظر




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه نوزدهم دیماه سال 1398 ساعت 22 و 51 دقیقه و 31 ثانیه

داستان جدید:دختر ستاره

جمعه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 17 و 54 دقیقه و 35 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: معرفی کتاب ،
سلــــآمـــ^^
خبــ میخوآمـــ یهــ دآستــــــآن جــــدیــد بـــــزآرمــ^^
اسمـــــش هستـــ:ــ
دختـــــــــر ستــــــــآرهــ^^


خلاصـــهــ:ــ

دورش یک پتوی نقره ای پیچیده بودند. هیچ کس نمیدانست آن نوزاد از کجا آمده بود. اما همه میدانستند او پدر و مادر ندارد. انگار از توی زمین سبز شده بود....

خب اگه میخواین بزارمش باید بازدید وب برسهــ بهـ 100(رسید تاریخ 27 اردیبهشت 98)^^
بــــــــــآیـــ



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه هشتم خردادماه سال 1398 ساعت 15 و 46 دقیقه و 09 ثانیه

نانامی هستم!!

جمعه بیستم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 17 و 20 دقیقه و 13 ثانیه

نویسنده : ساکورا آساکویا
ارسال شده در: حرف|= ،
سلـآمــــ بروبچـــــ

نآنآمیمــ دوستــــ بهآرو مدیر دومـــ وبـــ

امیدوآرمــــ بآهمــــــ کنـــــــــآر بیآیمـــــــو کلیــ بمونــــــ خوشـــ بگذرهـــ

خــــــــو دیگـــ بآیــــــــ



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 21 و 45 دقیقه و 02 ثانیه



تعداد کل صفحات : 3 1 2 3
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو