تبلیغات
Misaki Booksツ - مطالب تیر 1397

بیست سالگی

شنبه نهم تیرماه سال 1397 ساعت 16 و 46 دقیقه و 30 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: داســــــــــــتان کوتاه ،

داستان بیست سالگی

داستان کوتاه بیست سالگی

وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه‌ای دارد و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق‌های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریباً همه دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود. حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، می‌دونی او در جواب چی گفت؟ گفت:«هه!»

آخه هه هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.

اما خب من فکر می‌کردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقت‌ها وسط کلاس حس می‌کردم داره من رو یواشکی دید می‌زنه، ولی تا برمی‌گشتم داشت تخته رو نگاه می‌کرد و با دوستش ریز ریز می‌خندید، توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.

تا این‌که یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم "باغ آلبالو" اثر چخوف رو انتخاب می‌کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سوء استفاده نمی‌کردم و این کار رو برخلاف اخلاق‌مداری یه هنرمند می‌دونستم، ولی می‌تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با این‌که حدس می‌زدم شاید کنف شم و به گفتن یک هه قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ…واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟

گفتم: نه! نقش آنیا، دختر مادام رانوسکی.

داستان کوتاه بیست سالگی

گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!

گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا.

خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح‌ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می‌شدم، عطر می‌زدم، کلی به خودم می‌رسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت‌ها بهش خیره می‌موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو‌های دلپذیری بین ما شکل می‌گرفت. 

کاش آن روزها تموم نمی‌شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی‌شم، فقط می‌تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم…

تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک‌ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان‌های ویژه رو دعوت می‌کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم، از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!

بچه ها من این داستانو از توی یک سایت پیدا کردم اما الان آدرسش یادم نیست اگه شما آدرسشو پیدا کردین بهم بدین:)




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 19 و 11 دقیقه و 53 ثانیه

شاید عروس دریایی

شنبه دوم تیرماه سال 1397 ساعت 15 و 45 دقیقه و 18 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: معرفی کتاب ،
Ähnliches Foto
Bildergebnis für ‫شاید عروس دریایی‬‎
سلام

امروز میخواستم یک کتاب بهتون معرفی کنم

خیلی قسنگه 

اسم کتاب:شاید عروس دریایی

شاید اولش خسته کننده به نظر بیاد ولی خیلی قشنگه

تو دو روز پیش، حتی قبل از اینکه من خبردار شوم، مرده بودی. 
دوروز کامل گذشته است. 
هر وقت به آن دو روز فکر می کنم، به فاصله‌ی‌ بین رفتن تو و خبردار شدن من، یاد ستاره‌ها 
می افتم. 
میدانستی چهار سال طول می کشد تا نور نزدیکترین ستاره به ما برسد؟ یعنی وقتی آن را‌ می‌بینیم. 
وقتی ستاره‌ای را میبینیم، در واقع داریم گذشته اش را نگاه می‌کنیم. 
تمام آن ستاره‌های چشمک‌زن، همه‌ی ستاره‌های آسمان، ممکن است قبلا از بین رفته باشند، ممکن است در این لحظه، آسمان 
ستارهای نداشته باشد؛اما ما حتی نمیدانیم. 
سوزی دخترک دوازده ساله متفاوت با اطرافیان دوستش فرنی را در حالی از دست می‌دهد که فرنی از او فاصله 
گرفته و شبیه دخترهای دیگر شده است. 
برخلاف بقیه، او نمی‌تواند مرگ فرنی را به علت غرق شدن در دریا بپذیرد چرا که شناگر قابلی بوده است. 
سوزی می‌خواهد به همه ثابت کند هیچ چیزی بی‌دلیل اتفاق نمی‌افتد و در حالی که به این اثبات خیلی نزدیک 
می‌شود می‌فهمد که هر چند دلایل باعث اتفاق‌های بزرگ و یا خیلی بدی باشند اهمیتی ندارند وقتی که باید بپذیریم 
این اتفاق رخ داده است. 
سوزی، فرنی را از دست داده و متاسف است از اینکه موجودی احمق بوده روی سنگی که در فضا دور 
میزند(زمین) و متاسف که باعث شده زندگی فرنی مثل یک غبار روی این تکه سنک سخت‌تر باشد. 
شاید باید همانطور که فرنی زمانی طوری رفتار میکرد که گویی سوزی با همه‌ی تفاوت هایش عادی‌ترین است او هم 
تغییرات فرنی را می‌پذیرفت و به دنبال هشدار برای برگرداندنش تلاش نمی‌کرد. 
داستان به همراه درسهای علومی که سوزی از خانم ترتن آموخته طی فصل های کوتاهی پیش می‌رود،فرضیه‌ی سوزی این است که فرنی بخاطر نیش عروس دریایی بیرنگ و ریز ایروکانجی که زهری کشنده دارد مرده است. 
او شروع به تحقیق درباره‌ی عروس دریایی میکند تا جایی که از ماسوچوست به سمت استرالیا حرکت می‌کند تا یکی 
از محققین موفق عروسهای دریایی را ملاقات کند هرچند که او هیچگاه موفق نمی‌شود به این سفر برود اما می‌تواند ما را همراه با خود به روشنگریی انقدر ساده که شاید برایمان ناپدید است برساند. 
نویسنده در پایان کتاب یکی از اهداف خود را نشان دادن تلاش های محققان زیستی و قدردانی از آنان عنوان 
کرده، که به راستی موفق بوده است. 

راستی یه توضیح بدم وقتی با فونت کج(ایتالیک)نوشته شده یعنی داره گذشته رو برای فرنی از دید خودش تعریف میکنه 






دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 19 و 13 دقیقه و 49 ثانیه