تبلیغات
Misaki Booksツ - مطالب Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ

ای عشق دیوانه‌ی من...!

شنبه هجدهم خردادماه سال 1398 ساعت 10 و 57 دقیقه و 37 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: اشعار ،

ای عشق دیوانه‌ی من،دیدی چه کردی؟
مرا یک بار دیگر طرد کردی...
چقدر تنها...
چقدر بی‌کس...
دلم را بار دیگر لبریز از درد کردی...
۱۷خرداد



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه بیست و پنجم خردادماه سال 1398 ساعت 18 و 38 دقیقه و 50 ثانیه

طهران تهران

شنبه هجدهم خردادماه سال 1398 ساعت 02 و 51 دقیقه و 35 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: اشعار ،
حوصله ندارم اما
همه‌ی قصه رو می‌گم
همه‌ی قصه رو حتی
اون‌جایی که دوست ندارم

بزار صحبت کنیم این‌بار
جای این‌که بنویسیم
راجع به دو جین سوال و
یه سری عقده‌ی بدخیم

می‌دونم که دیگه مردم
مرگ من موقتی نیست
این جواز دفن و کفن
یه صدای لعنتی نیست

توی این بهبهه‌ی شک
وسط این همه بحران
خودمو گوشه‌ی آسفالت
جا گذاشتم تو اتوبان

ژست بی‌خوابی و منگی
واسه من نگیر دوباره
کسی که جلوت نشسته
عصبی و لت‌وپاره

من دیگه اصلا نمی‌خوام
تیغو رو رگم بسرم
پایتخت دود و گوگرد
قهرمان قصه‌ی من

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

خط موشکو تو دستت
نسل من خط‌کشی می‌کرد
واسه انفجار قلبت
شعر من خودکشی می‌کرد

جعبه جعبه استخون و
غم پرچمای بی‌باد
کودکی نسل ما رو
به قرنطینه فرستاد

من با زندگی و شعرم
یا با تو شوخی نداشتم
واسه تو شوخی بودیم ما
خیلی تلخه سرنوشتم

حالا هی غلط بگیر از
دیکته‌های نانوشته‌م
یا اوراق بهادار
بده جای سرنوشتم

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

بین این صد تا اتوبان
یک مسیر منهنی نیست
که کسی پشت سرم هی
نده فرمان واسه‌ی ایست

وقتی آژیرو کشیدن
توی گوش لت‌وپارم
خودم عین بمب دستی
شعرمم شد انفجارم

یه نفر رو درودیوار
خون خاطره می‌پاشه
یه نفر که می‌گه این بار
بزار انگشتو رو ماشه

خیلی ساده نرسیدیم
سر صحنه واسه اجرا
انگاری که محض خنده
گرگه زد به گله ما

منزوی شد توی قلب
یاد کارون شب دجله
سر کوچه‌های بن‌بست
یاد حجله پشت حجره

بچه‌های خاک و بارون
یادته ریختن تو میدون
مادراشون پشت شیشه
پدراشون ته دالون

پس چرا با تو غریبست
نسل بی خاطره‌ی من؟
یادمون نست که چه‌جوری
واسه هم دیگه می‌مردن

پاش بیفته باز دوباره
روی مغربت می‌بارم
باز توی منطقه‌ی مین
دست و پامو جا می‌ذارم

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

اسم پایتختو با خون
می‌نویسم واسه یادداشت
تنها چیزی که تو دنیا
روی پاهام نگم داشت

سروته کنم تو جاده
مقصدم تهش همین‌جاست
وسط برجای تهرون
ازدحام شعر و رویاست

می‌گذره این روزا از ما
ما هم از گلایه‌هامون
عادی می‌شن این حوادث
اگه سختن اگه آسون

توی پاییز مجاور
وسطای ماه آذر
شد قرارمون که باهم
بزنیم به سیم آخر

کارن همایون‌فر

کل متنشو خودم تایپ کردم.^^
با این که مال ده سال پیشه ولی هنوزم دوستش دارم.^^
حفظ حفظم*-*
یه تیکه ای هست که رپ می‌خونه...
چون رضا یزدانی نخونده نیست
اگه برین آهنگشو دان کنیدم نیست
اینه:
اگه چیزیو نگفتم
توی خاطرم نمونده
متاسفم که ذهنم
خاک قصه رو تکونده

تسمه‌ی دلم بریدو
من از اون دقیقه لالم
یه سری تصویر موهوم
ساخته می‌شه تو خیالم

ببین این زخمای کهنه
دیگه پانسمان نمی‌شن
شدن عین تیر آخر
وسط جمجمه‌ی من

بعد "گرگه زد به گله‌ی ما" میاد



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه بیست و پنجم خردادماه سال 1398 ساعت 18 و 39 دقیقه و 09 ثانیه

چطوری شهید شدی؟

جمعه دهم خردادماه سال 1398 ساعت 07 و 23 دقیقه و 36 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: داســــــــــــتان کوتاه ،

شب 19 ‏یا 21 ماه رمضان بود، ‏پسر یکی از همسایه ها بهم گفت: ‏«خواب دیدم که یک عده در حیاط دیگ بار نهاده اند و غذا درست می کنند و خودت و عبدالرضا هم دارید به آنها خدمت می کنید. من از عبدالرضا خواستم که بروم و کمک کنم. عبدالرضا گفت: اینها اجازه نمی دهند و مادرم هم که آمده، خودشان اجازه داده اند». 

عبدالرضا بچه ای تابع خانه و خانواده بود. یادم هست برای سحری بلند می شد و خیلی دوست داشت روزه بگیرد، ولی چون کوچک و ضعیف بود نمی توانست، ساعت 11 روزه را باز می کرد تا بعدها که بزرگ شد و روزه اش را کامل می گرفت.

کوچک که بود خودش بلند می شد و نماز می خواند. چنان مطیع بود که وقتی محله زندگی ما عوض شد و چند تا دوست جدید پیدا کرده بود، آنها را آورد خانه و به من نشان داد و گفت: «اینها خوب هستند؟» و بعد با آنها بازی کرد.

بعد از شهادتش خیلی گریه می کردم و وقتی به سر خاکش می رفتم خیلی ناراحتی می کردم. تا یک شب خوابد دیدم که در یک بیابانی هستم و در داخل یک سری کانال قرار دارم. یک مرتبه عبدالرضا با لباس سربازی آمد پیش من و دست بسته ایستاد و هیچ چیزی نمی گفت. گفتم: «چطوری شهید شدی؟». گفت: «مادر، همین طوری که داشتم برای عمویم نامه می نوشتم، نفهمیدم چه شد».

بعد گفتم: «مادر، می خواهی بروی؟». گفت: «بله». گفتم: «برو، تو را به خدا و امام حسین (علیه السلام) می سپارم». حدود 50 متر فاصله گرفته بود که برگشت و نگاهی به من کرد و همانجا غیب شد.

 

راوی: «مادر شهید عبدالرضا معزی»

منبع:http://khateratshohada.mihanblog.com




دیدگاهها : نظرات
دنبالکها: خاطرات شهیدان استان بوشهر ، خاطرات شهیدان استان بوشهر/چطوری شهید شدی؟ ،
آخرین ویرایش: جمعه دهم خردادماه سال 1398 ساعت 07 و 28 دقیقه و 47 ثانیه

نتیجه نظرسنجی 2

جمعه دهم خردادماه سال 1398 ساعت 02 و 02 دقیقه و 56 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
سلــآمـ
اومدمــ بآ نتیجهـ نظرسنجیـ
رمآن شد بیشترین مطلب
تو نظرسنجیــ بعدیـ بشرکتینـ
لـــآو



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه دهم خردادماه سال 1398 ساعت 02 و 06 دقیقه و 46 ثانیه

دختر ستاره پارت اول:زندگی ساده

جمعه دهم خردادماه سال 1398 ساعت 00 و 14 دقیقه و 52 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: رمان "دختر ستاره" ،

فصل اول زندگی ساده

شهرک لوگاس اطراف شمال شرقی آمریکا در منهتن نیویورک قرار دارد.اهالی آنجا هیچ امکاناتی ندارند.نه تلویزیون داشتند نه تلفن همراه.شهرک لوگاس،ده خیابان خاکی بیشتر نداشت.از این ده خیابان،گاه و بیگاه،درشکه یا پیاده ای عبور میکرد.دور بزرگ ترن میدان این شهرک،میدان نوپارت،خانه های مسکونی و یک بازار کوچک بود.شهرک لوگاس،مکان های زیادی نداشت.یک بازار،یک نوانخانه،یک مدرسه،یک کتابخانه و یک پارک.همین بود و همین.با این حال،اهالی شهرک عاشق آنجا بودند.افراد کمی بودند که به شهرک لوگاس مهاجرت می کردند و همه ی آنها بعد مدتی خسته می شدند و می رفتند.

در یکی از خانه های دور میدان، یک خانه ی آبی رنگ کوچک بود.اهالی به آنجا خانه ی بارو میگفتند.در خانه ی بارو1 لینا گارولیان زندگی می کرد.لینا نوزده ساله بود.هر روز صبح ساعت شش بیدار میشد.لباسش،که اغلب یک پیراهن زرشکی تا زیر زانو،شلوار مشکی.یک ژاکت نیم تنه مشکی بود میپوشید.سر ساعت شش و پانزده دقیقه صبحانه اش،که همیشه نان و کره بود میخورد.ساعت هفت،کیف دستی اش را بر میداشت و از خانه بیرون میرفت.لینا کتابدار بود.از خانه لینا تا کتابخانه بیست دقیقه راه بود. لینا ساعت دو ظهر از کتابخانه خارج میشد و به نوانخانه گران لیور میرفت.در نوانخانه گران لیور تنها چهار بچه زندگی میکردند.جین چارلی،تام هاگو،اما برون و کارلا ایمال.

جین پنج ساله بود.موهای طلایی و چشمان آبی داشت.همیشه میخندید.لباس سرمه ای رنگی به تن میکرد که برایش زیادی بزرگ بود.

تام چهارده ساله بود.موی مشکی و چشمان سیاه رنگ داشت.مهربان و آرام و خجالتی بود.گاهی به باغبان نوانخانه آقای کوران در چیدن علف های هرز باغچه کمک میکرد و همیشه لباس سبز رنگی را با شلوار کرم رنگ کثیفی میپوشید.

اما بزرگترین عضو نوانخانه بود.هفده ساله بود.چشم و مویش قهوه ای رنگ بود و خیلی کم میخندید.عاشق نوشتن بود و تصمیم داشت سال بعد که نوانخانه را ترک میکند به نیویورک برود و نویسنده شود.

کارلا ده سال داشت.بسیار زیبا بود.چشم های سبز و موی قرمز داشت.کارلا قوه ی تخیل بسیار قوی و داستان های پریان را بسیار دوست داشت.کارلا بعد از مرگ پدر و مادر و برادر و خواهرش،با مادربزرگش زندگی کرده بود اما بعد از مدتی مادربزرگش نیز از دنیا رفته بود.کارلا اعتقاد داشت خانواده اش زنده اند و کسانی که مرده اند آنها نیستند.کارلا هر روز قبل از رسیدن خانم لینا از پنجره به بیرون نگاه میکرد تا بلکه پدر و مادرش را ببیند که دنبال او میایند تا او را به قصر پادشاهیشان ببرند.هروقت که لینا سرمیرسد،جلو می پریئ میپرسید:«وقتی از کتابخانه میامدید،در راه مادر و پدرم را ندیدید؟» لینا هربار میگفت نه و کارلا میگفت:«مثل اینکه هنوز ساخت قصر به پایان نرسیده...دیروز هو نیامدند... حتم دارم فردا خواهند آمد.»

لینا یک ساعت پیش بچه ها می ماند.سپس به خانه میرفت و نهارش را میخورد و ساعت چهار بعدازظهر دوباره به کتابخانه بازمیگشت.ساعت هشت و چهل دقیقه که میشد،کتابی از کتابخانه میگرفت و کتاب قبلی را سرجایش میگذاشت.سپس ساعت نه شب،که کتابخانه تعطیل میشد به خانه بازمیگشت و میخوابید.روز بعد هم،روز از نو و روزی از نو.

تا آن روز،که زندگی لینا برای همیشه عوض شد.

_________________________________________________

آن روزی که لینا مادر شد،یک روز زیبای بهاری بود.هوا،صاف و بی ابر بود و خورشید میدرخشید.داشت مثل هرروز به کتابخانه می رفت.که متوجه تجمع مردم در میدان نایرو،میدان کوچکی که روبه روی کتابخانه قرار داشت،شد.جلو رفت.صدای پچ پچ مردم اورا بیشتر کنجکاو کرده بود.

«یعنی از کجا آمده؟»

«مطمئنم تا چند دقیقه پیش اینجا نبود»

«من پرستار بیمارستانم.آخرین زایمان مال خانم آیوگین بود که دیروز بچه اش به دنیا آمد.تازه بهشان سر زدم.بچه اش پیش خودش بود»

«جنس پتویش چیست؟نقره است؟»

«نامه ای همراهش نیست؟»

«یعنی بچه ی کیست؟»

بچه؟

لینا راهش را از میان مردم باز کرد.آنها دور یک نوزاد جمع شده بودند.دورش یک پتوی نقره ای پیچیده بودند و یقه ی لباس نقره ایش از زیر پتو دیده میشد.حتی پوستش هم تقریبا به نقره ای میزد.امکان نداشت کسی در شهرک لوگاس بچه ای دنیا بیاورد و دیگر اهالی متوجه نشوند.همه میدانستند که آن نوزاد پدر و مادر ندارد.انگار از آسمان افتاده بود.

_________________________________________________

شهردار آیوگان در دفترش نشسته بود که برایش خبر آوردند نوزادی پیدا شده که پدر و مادری ندارد.شهردار آیوگان به سرعت دستور تشکیل یک دادگاه داد تا مشخص شود چه کسی سرپرستی نوزاد را به عهده میگیرد.دادگاه قرار بود در روز پنجم می برگزار شود.درست یک هفته بعد از پیدا شدن نوزاد.تا آن روز قرار بود نوزاد در نوانخانه بماند.اما مدیر نوانخانه حاضر نبود بچه را به عهده بگیرد.در واقع هیچ کس حاضر نبود.همه میگفتند معلوم نیست آن بچه از کجا آمده.

بالاخره روز دادگاه فرا رسید.تمام اهالی آنجا حضور داشتند. شهردار آیوگان در جایگاه خودش نشسته بود. لینا هم بود.لینا در ردیف پنجم نفر سوم از سمت راست بود. نوزاد در گهواره ای جلوی دادگاه بود.قاضی شروع به صحبت کرد،اما حواس کسی پیش او نبود.همه در این فکر بودند که چه کسی سرپرستی نوزاد را به عهده خواهد گرفت؟

شهردار آیوگان،نام کسانی را که برای سرپرستی نوزاد مناسب بودند نوشته و به قاضی داده بود.قاضی اولین نام در لیستش را خواند:«خانم ویجلر»

خانم ویجلر از روی صندلی اش بلند شد و ایستاد.قاضی ادامه داد:«خانم ویجلر.شما تا به حال چهار بچه داشته اید.یکی از آنها دکتر است و در بیمارستان هیوم لاک کار میکند.یکی معلم است و دوتای دیگر دوقلو هستند و در دانشگاه تحصیل میکنند.آیا سرپرستی این کودک را قبول میکنید؟»

خانم ویجلر گفت:«معلوم است که نه!محال است سرپرستی بچه ای را بپذیرم که معلوم نیست کیست و از کجا آمده!»

قاضی همینطور به ترتیب نام افراد مختلف را خواند،اما هیچ کس حاضر نشد بچه را به سرپرستی بپذیرد.لینا با ناراحتی به دیگران نگاه کرد.از جایش بلند شد.قاضی گفت:«بفرمایید خانم گارولیان؟»

لینا گفت:«من سرپرستی او را به عهده میگیرم.»

خانم ویجلر وحشت زده گفت:«لینا!»

خانم داروِین گفت:«لینا!تو حتی نمیدانی آن بچه از کجا آمده!واقعا میخواهی سرپرستی اش را قبول کنی؟»

خانم هاورس گفت:«تو تا به حال بچه نداشته ای!تو خودت بچه ای!آنوقت میخواهی سرپرستی یک بچه را به عهده بگیری؟»

قاضی چکشش را روی میز کوبید.خانم هاورس آه کشید و خانم داروِین سرش را تکان داد.لینا به سمت گهواره ی نوزاد رفت.با لبخند نگاهش کرد.بعد هم خم شد و بچه را برداشت.حس خوبی به لینا دست داد.احساس میکرد خوشبخت ترین انسان دنیاست.به سمت جمعیت برگشت.همه دست زدند.حالا لینا،یک مادر بود.

 

همشو خودم نوشتم اگه جای دیگه ببینم برخورد میکنم:)

پارت بعدی 15 نظر




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه هفدهم خردادماه سال 1398 ساعت 10 و 20 دقیقه و 56 ثانیه

داستان جدید:دختر ستاره

جمعه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 17 و 54 دقیقه و 35 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: معرفی کتاب ،
سلــــآمـــ^^
خبــ میخوآمـــ یهــ دآستــــــآن جــــدیــد بـــــزآرمــ^^
اسمـــــش هستـــ:ــ
دختـــــــــر ستــــــــآرهــ^^


خلاصـــهــ:ــ

دورش یک پتوی نقره ای پیچیده بودند. هیچ کس نمیدانست آن نوزاد از کجا آمده بود. اما همه میدانستند او پدر و مادر ندارد. انگار از توی زمین سبز شده بود....

خب اگه میخواین بزارمش باید بازدید وب برسهــ بهـ 100(رسید تاریخ 27 اردیبهشت 98)^^
بــــــــــآیـــ



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه هشتم خردادماه سال 1398 ساعت 15 و 46 دقیقه و 09 ثانیه

گل نورسته

جمعه بیستم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 00 و 44 دقیقه و 23 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: اشعار ،


گل نورسته،
بهاری تازه را منتظر بمان....
زمستان سختی است،
من برای بیداری تو،
تمامی فصل های سال را،
به سرپنجه ی گرم آفتاب خواهم پیمود...
وتمامی شعر های جهان را،
غزلواره ای خواهم ساخت،
و در گوشت نجوا خواهم کرد،
یکایک....
تا تو بیدار بمانی،
برای بودن،
برای بهاری نو،
باید بیدار بمانی...
لیلا علیزاده 



دیدگاهها : نظرات
دنبالکها: اشعار نو:لیلا علیزاده ،
آخرین ویرایش: جمعه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 19 و 42 دقیقه و 14 ثانیه

نتیجه نظرسنجی(موضوع داستان)

سه شنبه دوم مردادماه سال 1397 ساعت 12 و 01 دقیقه و 38 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: نتایج نظرسنجی ،
خب خب موضوع داستانمون شد
ترسناک!
بله:)



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 19 و 04 دقیقه و 49 ثانیه

بیست سالگی

شنبه نهم تیرماه سال 1397 ساعت 16 و 46 دقیقه و 30 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: داســــــــــــتان کوتاه ،

داستان بیست سالگی

داستان کوتاه بیست سالگی

وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه‌ای دارد و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق‌های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریباً همه دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود. حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، می‌دونی او در جواب چی گفت؟ گفت:«هه!»

آخه هه هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.

اما خب من فکر می‌کردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقت‌ها وسط کلاس حس می‌کردم داره من رو یواشکی دید می‌زنه، ولی تا برمی‌گشتم داشت تخته رو نگاه می‌کرد و با دوستش ریز ریز می‌خندید، توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.

تا این‌که یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم "باغ آلبالو" اثر چخوف رو انتخاب می‌کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سوء استفاده نمی‌کردم و این کار رو برخلاف اخلاق‌مداری یه هنرمند می‌دونستم، ولی می‌تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با این‌که حدس می‌زدم شاید کنف شم و به گفتن یک هه قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ…واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟

گفتم: نه! نقش آنیا، دختر مادام رانوسکی.

داستان کوتاه بیست سالگی

گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!

گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا.

خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح‌ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می‌شدم، عطر می‌زدم، کلی به خودم می‌رسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت‌ها بهش خیره می‌موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو‌های دلپذیری بین ما شکل می‌گرفت. 

کاش آن روزها تموم نمی‌شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی‌شم، فقط می‌تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم…

تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک‌ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان‌های ویژه رو دعوت می‌کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم، از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!

بچه ها من این داستانو از توی یک سایت پیدا کردم اما الان آدرسش یادم نیست اگه شما آدرسشو پیدا کردین بهم بدین:)




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 19 و 11 دقیقه و 53 ثانیه

شاید عروس دریایی

شنبه دوم تیرماه سال 1397 ساعت 15 و 45 دقیقه و 18 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: معرفی کتاب ،
Ähnliches Foto
Bildergebnis für ‫شاید عروس دریایی‬‎
سلام

امروز میخواستم یک کتاب بهتون معرفی کنم

خیلی قسنگه 

اسم کتاب:شاید عروس دریایی

شاید اولش خسته کننده به نظر بیاد ولی خیلی قشنگه

تو دو روز پیش، حتی قبل از اینکه من خبردار شوم، مرده بودی. 
دوروز کامل گذشته است. 
هر وقت به آن دو روز فکر می کنم، به فاصله‌ی‌ بین رفتن تو و خبردار شدن من، یاد ستاره‌ها 
می افتم. 
میدانستی چهار سال طول می کشد تا نور نزدیکترین ستاره به ما برسد؟ یعنی وقتی آن را‌ می‌بینیم. 
وقتی ستاره‌ای را میبینیم، در واقع داریم گذشته اش را نگاه می‌کنیم. 
تمام آن ستاره‌های چشمک‌زن، همه‌ی ستاره‌های آسمان، ممکن است قبلا از بین رفته باشند، ممکن است در این لحظه، آسمان 
ستارهای نداشته باشد؛اما ما حتی نمیدانیم. 
سوزی دخترک دوازده ساله متفاوت با اطرافیان دوستش فرنی را در حالی از دست می‌دهد که فرنی از او فاصله 
گرفته و شبیه دخترهای دیگر شده است. 
برخلاف بقیه، او نمی‌تواند مرگ فرنی را به علت غرق شدن در دریا بپذیرد چرا که شناگر قابلی بوده است. 
سوزی می‌خواهد به همه ثابت کند هیچ چیزی بی‌دلیل اتفاق نمی‌افتد و در حالی که به این اثبات خیلی نزدیک 
می‌شود می‌فهمد که هر چند دلایل باعث اتفاق‌های بزرگ و یا خیلی بدی باشند اهمیتی ندارند وقتی که باید بپذیریم 
این اتفاق رخ داده است. 
سوزی، فرنی را از دست داده و متاسف است از اینکه موجودی احمق بوده روی سنگی که در فضا دور 
میزند(زمین) و متاسف که باعث شده زندگی فرنی مثل یک غبار روی این تکه سنک سخت‌تر باشد. 
شاید باید همانطور که فرنی زمانی طوری رفتار میکرد که گویی سوزی با همه‌ی تفاوت هایش عادی‌ترین است او هم 
تغییرات فرنی را می‌پذیرفت و به دنبال هشدار برای برگرداندنش تلاش نمی‌کرد. 
داستان به همراه درسهای علومی که سوزی از خانم ترتن آموخته طی فصل های کوتاهی پیش می‌رود،فرضیه‌ی سوزی این است که فرنی بخاطر نیش عروس دریایی بیرنگ و ریز ایروکانجی که زهری کشنده دارد مرده است. 
او شروع به تحقیق درباره‌ی عروس دریایی میکند تا جایی که از ماسوچوست به سمت استرالیا حرکت می‌کند تا یکی 
از محققین موفق عروسهای دریایی را ملاقات کند هرچند که او هیچگاه موفق نمی‌شود به این سفر برود اما می‌تواند ما را همراه با خود به روشنگریی انقدر ساده که شاید برایمان ناپدید است برساند. 
نویسنده در پایان کتاب یکی از اهداف خود را نشان دادن تلاش های محققان زیستی و قدردانی از آنان عنوان 
کرده، که به راستی موفق بوده است. 

راستی یه توضیح بدم وقتی با فونت کج(ایتالیک)نوشته شده یعنی داره گذشته رو برای فرنی از دید خودش تعریف میکنه 






دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 19 و 13 دقیقه و 49 ثانیه



تعداد کل صفحات : 3 1 2 3