تبلیغات
Misaki Booksツ - مطالب داســــــــــــتان کوتاه

چطوری شهید شدی؟

جمعه دهم خردادماه سال 1398 ساعت 07 و 23 دقیقه و 36 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: داســــــــــــتان کوتاه ،

شب 19 ‏یا 21 ماه رمضان بود، ‏پسر یکی از همسایه ها بهم گفت: ‏«خواب دیدم که یک عده در حیاط دیگ بار نهاده اند و غذا درست می کنند و خودت و عبدالرضا هم دارید به آنها خدمت می کنید. من از عبدالرضا خواستم که بروم و کمک کنم. عبدالرضا گفت: اینها اجازه نمی دهند و مادرم هم که آمده، خودشان اجازه داده اند». 

عبدالرضا بچه ای تابع خانه و خانواده بود. یادم هست برای سحری بلند می شد و خیلی دوست داشت روزه بگیرد، ولی چون کوچک و ضعیف بود نمی توانست، ساعت 11 روزه را باز می کرد تا بعدها که بزرگ شد و روزه اش را کامل می گرفت.

کوچک که بود خودش بلند می شد و نماز می خواند. چنان مطیع بود که وقتی محله زندگی ما عوض شد و چند تا دوست جدید پیدا کرده بود، آنها را آورد خانه و به من نشان داد و گفت: «اینها خوب هستند؟» و بعد با آنها بازی کرد.

بعد از شهادتش خیلی گریه می کردم و وقتی به سر خاکش می رفتم خیلی ناراحتی می کردم. تا یک شب خوابد دیدم که در یک بیابانی هستم و در داخل یک سری کانال قرار دارم. یک مرتبه عبدالرضا با لباس سربازی آمد پیش من و دست بسته ایستاد و هیچ چیزی نمی گفت. گفتم: «چطوری شهید شدی؟». گفت: «مادر، همین طوری که داشتم برای عمویم نامه می نوشتم، نفهمیدم چه شد».

بعد گفتم: «مادر، می خواهی بروی؟». گفت: «بله». گفتم: «برو، تو را به خدا و امام حسین (علیه السلام) می سپارم». حدود 50 متر فاصله گرفته بود که برگشت و نگاهی به من کرد و همانجا غیب شد.

 

راوی: «مادر شهید عبدالرضا معزی»

منبع:http://khateratshohada.mihanblog.com




دیدگاهها : نظرات
دنبالکها: خاطرات شهیدان استان بوشهر ، خاطرات شهیدان استان بوشهر/چطوری شهید شدی؟ ،
آخرین ویرایش: جمعه دهم خردادماه سال 1398 ساعت 07 و 28 دقیقه و 47 ثانیه

بیست سالگی

شنبه نهم تیرماه سال 1397 ساعت 16 و 46 دقیقه و 30 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: داســــــــــــتان کوتاه ،

داستان بیست سالگی

داستان کوتاه بیست سالگی

وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه‌ای دارد و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق‌های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریباً همه دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود. حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، می‌دونی او در جواب چی گفت؟ گفت:«هه!»

آخه هه هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.

اما خب من فکر می‌کردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقت‌ها وسط کلاس حس می‌کردم داره من رو یواشکی دید می‌زنه، ولی تا برمی‌گشتم داشت تخته رو نگاه می‌کرد و با دوستش ریز ریز می‌خندید، توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.

تا این‌که یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم "باغ آلبالو" اثر چخوف رو انتخاب می‌کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سوء استفاده نمی‌کردم و این کار رو برخلاف اخلاق‌مداری یه هنرمند می‌دونستم، ولی می‌تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با این‌که حدس می‌زدم شاید کنف شم و به گفتن یک هه قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ…واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟

گفتم: نه! نقش آنیا، دختر مادام رانوسکی.

داستان کوتاه بیست سالگی

گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!

گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا.

خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح‌ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می‌شدم، عطر می‌زدم، کلی به خودم می‌رسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت‌ها بهش خیره می‌موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو‌های دلپذیری بین ما شکل می‌گرفت. 

کاش آن روزها تموم نمی‌شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی‌شم، فقط می‌تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم…

تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک‌ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان‌های ویژه رو دعوت می‌کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم، از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!

بچه ها من این داستانو از توی یک سایت پیدا کردم اما الان آدرسش یادم نیست اگه شما آدرسشو پیدا کردین بهم بدین:)




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 19 و 11 دقیقه و 53 ثانیه

فیلمی با دور تند

دوشنبه بیست و هشتم خردادماه سال 1397 ساعت 13 و 13 دقیقه و 41 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: داســــــــــــتان کوتاه ،
سلااااام
اومدم یک داستان کوتاه بزارم
برای مسابقه روزانه میس رریتی
اینم داستانم 

فیلمی با دور تند

با مادرم دعوا کرده بودم
دعوای شدید...
 رفته بود بیرون
نمیدانم کجا اما رفته بود
توی دلم با عصبانیت با مادرم حرف میزدم
«ازت متنفرم ای کاش دیگه برنگردی...»
حتما از الان به خاطر اتفاقاتی که خواهد افتاد سرزنشم میکنید
خب من از کجا باید میدانستم آن اتفاق خواهد افتاد؟
یک ربع هم نگذشته بود که زنگ در را زدند
مردی پشت در ایستاده بود
با حالتی سرد و بی احساس به من گفت که ماشین مادرم را زیر گرفته...
گفت دکتر ها تایید کرده‌اند مادرم دیگر نفس نخواهد کشید...
ناگهان همه ی خاطرات مادرم از جلوی چشمانم گذشت
مثل فیلمی با دور تند...
میخواستم در را محکم بکوبم
میخواستم سر آن مرد داد بزنم بگویم او اشتباه میکند و مادرم هنوز زنده است
اما نمیتوانستم خشکم زده بود و نمیتوانستم تکان بخورم
پرده ی اشک اجازه نمیداد اطرافم را درست ببینم
در آن لحظه فهمیدم مادرم چقدر ارزش دارد...
چرا قدرش را ندانستم؟
همه ی این اتفاقات در کمتر از یک ساعت افتاد...
مثل فیلمی با دور تند...

خب امیدوارم خوشتون اومده باشه^^
این آدرس وب میس رریتی
http://every-pony.blogfa.com
برای ورود کلیک کن روی لینک
مسابقه روزانه پنج
خب دیگه باااااای



دیدگاهها : خوشت اومد؟
آخرین ویرایش: چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 19 و 18 دقیقه و 08 ثانیه