کوچه

چهارشنبه چهارم دیماه سال 1398 ساعت 14 و 55 دقیقه و 06 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: اشعار ،

بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو، لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه‌ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صدخاطره خندید
عطر صدخاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه‌ی ماه فروریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

تو به من گفتی:
             «از این عشق حذر کن
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن
آب، آیینه‌ی عشق گذران است
تو که اکنون نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از شهر سفر کن»

با تو گفتم:«حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم؛
نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی؛ من نه گسستم، نه رمیدم

با گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم؛ همه‌جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

اشکی از شاخه فروریخت
مرغ شب ناله‌ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب‌های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

فریدون مشیری



دیدگاهها : دیدگــــــآه‌ها
آخرین ویرایش: چهارشنبه چهارم دیماه سال 1398 ساعت 15 و 14 دقیقه و 57 ثانیه

طهران تهران

شنبه هجدهم خردادماه سال 1398 ساعت 02 و 51 دقیقه و 35 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: اشعار ،
حوصله ندارم اما
همه‌ی قصه رو می‌گم
همه‌ی قصه رو حتی
اون‌جایی که دوست ندارم

بزار صحبت کنیم این‌بار
جای این‌که بنویسیم
راجع به دو جین سوال و
یه سری عقده‌ی بدخیم

می‌دونم که دیگه مردم
مرگ من موقتی نیست
این جواز دفن و کفن
یه صدای لعنتی نیست

توی این بهبهه‌ی شک
وسط این همه بحران
خودمو گوشه‌ی آسفالت
جا گذاشتم تو اتوبان

ژست بی‌خوابی و منگی
واسه من نگیر دوباره
کسی که جلوت نشسته
عصبی و لت‌وپاره

من دیگه اصلا نمی‌خوام
تیغو رو رگم بسرم
پایتخت دود و گوگرد
قهرمان قصه‌ی من

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

خط موشکو تو دستت
نسل من خط‌کشی می‌کرد
واسه انفجار قلبت
شعر من خودکشی می‌کرد

جعبه جعبه استخون و
غم پرچمای بی‌باد
کودکی نسل ما رو
به قرنطینه فرستاد

من با زندگی و شعرم
یا با تو شوخی نداشتم
واسه تو شوخی بودیم ما
خیلی تلخه سرنوشتم

حالا هی غلط بگیر از
دیکته‌های نانوشته‌م
یا اوراق بهادار
بده جای سرنوشتم

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

بین این صد تا اتوبان
یک مسیر منهنی نیست
که کسی پشت سرم هی
نده فرمان واسه‌ی ایست

وقتی آژیرو کشیدن
توی گوش لت‌وپارم
خودم عین بمب دستی
شعرمم شد انفجارم

یه نفر رو درودیوار
خون خاطره می‌پاشه
یه نفر که می‌گه این بار
بزار انگشتو رو ماشه

خیلی ساده نرسیدیم
سر صحنه واسه اجرا
انگاری که محض خنده
گرگه زد به گله ما

منزوی شد توی قلب
یاد کارون شب دجله
سر کوچه‌های بن‌بست
یاد حجله پشت حجره

بچه‌های خاک و بارون
یادته ریختن تو میدون
مادراشون پشت شیشه
پدراشون ته دالون

پس چرا با تو غریبست
نسل بی خاطره‌ی من؟
یادمون نست که چه‌جوری
واسه هم دیگه می‌مردن

پاش بیفته باز دوباره
روی مغربت می‌بارم
باز توی منطقه‌ی مین
دست و پامو جا می‌ذارم

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

اگه عاشقت نبودم
پا نمی‌داد این ترانه
بی‌خیال بدبیاری
زنده باد این عاشقانه

اسم پایتختو با خون
می‌نویسم واسه یادداشت
تنها چیزی که تو دنیا
روی پاهام نگم داشت

سروته کنم تو جاده
مقصدم تهش همین‌جاست
وسط برجای تهرون
ازدحام شعر و رویاست

می‌گذره این روزا از ما
ما هم از گلایه‌هامون
عادی می‌شن این حوادث
اگه سختن اگه آسون

توی پاییز مجاور
وسطای ماه آذر
شد قرارمون که باهم
بزنیم به سیم آخر

کارن همایون‌فر

کل متنشو خودم تایپ کردم.^^
با این که مال ده سال پیشه ولی هنوزم دوستش دارم.^^
حفظ حفظم*-*
یه تیکه ای هست که رپ می‌خونه...
چون رضا یزدانی نخونده نیست
اگه برین آهنگشو دان کنیدم نیست
اینه:
اگه چیزیو نگفتم
توی خاطرم نمونده
متاسفم که ذهنم
خاک قصه رو تکونده

تسمه‌ی دلم بریدو
من از اون دقیقه لالم
یه سری تصویر موهوم
ساخته می‌شه تو خیالم

ببین این زخمای کهنه
دیگه پانسمان نمی‌شن
شدن عین تیر آخر
وسط جمجمه‌ی من

بعد "گرگه زد به گله‌ی ما" میاد



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه بیست و پنجم خردادماه سال 1398 ساعت 18 و 39 دقیقه و 09 ثانیه

گل نورسته

جمعه بیستم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 00 و 44 دقیقه و 23 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: اشعار ،


گل نورسته،
بهاری تازه را منتظر بمان....
زمستان سختی است،
من برای بیداری تو،
تمامی فصل های سال را،
به سرپنجه ی گرم آفتاب خواهم پیمود...
وتمامی شعر های جهان را،
غزلواره ای خواهم ساخت،
و در گوشت نجوا خواهم کرد،
یکایک....
تا تو بیدار بمانی،
برای بودن،
برای بهاری نو،
باید بیدار بمانی...
لیلا علیزاده 



دیدگاهها : نظرات
دنبالکها: اشعار نو:لیلا علیزاده ،
آخرین ویرایش: جمعه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 19 و 42 دقیقه و 14 ثانیه

آدمها...

جمعه یازدهم خردادماه سال 1397 ساعت 06 و 03 دقیقه و 14 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: اشعار ،
Resultado de imagen para ‫تکست غمگین‬‎



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 15 و 03 دقیقه و 32 ثانیه

بهتر است...

سه شنبه سوم بهمنماه سال 1396 ساعت 20 و 07 دقیقه و 01 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: اشعار ،
 عکس دخترانه فانتزی برای پروفایل , عکس نوشته دخترانه
بهتر است از تو متنفر شوند به خاطر
  آن چه که هستیتا اینکه دوستت داشته
 باشند به خاطر آن چه که نیستی



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 15 و 03 دقیقه و 47 ثانیه

بهترین دوست...

شنبه سوم تیرماه سال 1396 ساعت 17 و 37 دقیقه و 03 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: اشعار ،
اس ام ای های دوستانه قشنگ

بهترین دوست تو کسیست ک اولین قطره ی اشک تو را می بیند ،
دومیش را پاک می کند
و سومیش را به خنده تبدیل می کند !





دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 15 و 04 دقیقه و 36 ثانیه

بهمنـــــــــــــی...

سه شنبه بیست و چهارم اسفندماه سال 1395 ساعت 15 و 51 دقیقه و 33 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: اشعار ،
من یه بهمنـــــــــــــــــــی ام!....
 
 
 
یه بهمنی شیطـــــــــــون....
 
 
 
یه بهمنی لجبـــــــــــاز.....
 
 
 
یه بهمنی رفیـــــــــــــق باز....
 
 
 
یه بهمنــــــــــی که حرف زور تو کله اش نمیره…
 
 
 
یه بهمنی که خندش واسه بقیه است و
 
 
 
گریه هاش واسه خودش…
 
 
 
یه بهمنی که هرچی اراده کنه،
 
 
 
هرچی بخواد به دست میاره…
 
 
 
یه بهمنی که جواب بدیتو با خوبی میده،
 
 
 
 تا بلکه شرمنده شی و با بقیه این رفتارو نکنی...
 
 
 
یه بهمنی که با تمام احساسی بودنش،
 
 
 
میتونه با منطقش خلع صلاحت کنه…
 
 
 
یه بهمنی که با بغض بقیه، اشکاش صورتشو میشوره!
 
 
 
دلش طاقت ناراحتی بقیه رو نداره…
 
 
 
یه بهمنی که عاشق خیس شدن زیر
 
 
 
بارونه بدون ذره ای احساس سرما…
 
 
 
اما تو حواست باشه. اگه از چشم یه بهمنی
 
 
 
بیوفتی دیگه باید بارتو ببندی و بری…
 
 
 
شاید از دوست داشتنش گاهی اذیت شی
 
 
 
اما
 
 
 
اگه نباشه میفهمی که زندگی بدون یه
 
 
 
 بهمنیه شر و شیطون جهنمه…!
 
 
 
همونی که تکیه گاه خوبیه اما واسش تکیه گاهی نیست …
 
 
 
 همونی که کلی حرف داره اما همیشه ساکته …
 
 
 
 همونی که همه فکر میکنن سخته ، سنگه اما با هر تلنگری میشکنه …
 
 
 
 من همون بهمن ماهیم . .



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 17 و 43 دقیقه و 21 ثانیه

بی کلام، بی صدا

چهارشنبه دوم تیرماه سال 1395 ساعت 20 و 30 دقیقه و 46 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: اشعار ،


بی کلام اینجا باش
بودنت با دل من
بی صدا هم زیباست





دیدگاهها : نظراتــــ ـــ ــــ ــــ
آخرین ویرایش: شنبه بیست و هشتم اردیبهشتماه سال 1398 ساعت 02 و 49 دقیقه و 13 ثانیه

میگون سیل‌زده

- -

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: اشعار ،
ابر، آواره آشفته دهر
سایه بر سینه خارا افکند
باد، دیوانه زنجیری کوه
ناگهان سلسله از پا افکند
رعد، جادوگر زندانی چرخ
لرزه بر عالم بالا افکند
                    برق را مشعل آشوب به دست

ظلمتی منقلب و وحشت زا
قرص خورشید فرو برد به کام،
ابر، موجی زد و باران و تگرگ
ریخت در بزم طرب سنگ به جام،
نه بلا بود و نه باران نه تگرگ
مرگ می ریخت فلک از در و بام
                    کوه از خشم طبیعت لرزان

چون یکی دیو درافتاده به دام
یا یکی غول رها گشته ز بند
سیل غرید و فرو ریخت ز کوه
همه جا پرچم تسلیم بلند،
باغ را سینه کشان درهم کوفت
سنگ را نعره زنان از جا کند
                    جگر خاک به یک حمله شکافت

زلف آشفته درختان کهن
هر طرف دست دعا سوی خدا
سیل را داس شقاوت در دست
همه را می کند از ریشه جدا
همره سیل دمان می غلتند
کام مرگ است و گذرگاه بلا
دوزخ وحشت و دریای عذاب
کوه طوفان زده را سیلی سیل
کرد همچون پر کاهی پرتاب
رود دریا شد و بر سینه موج
خانه ها چرخ زنان همچو حباب
اژدهایی ست کف اورده به لب
پیکرش تیره تر از قیر مذاب
                    خون در آن ظلمت غم می جوشد

سری از آب برون می آید
بهر آزادی جان در تک و پو
خواهد از سینه برآرد فریاد
شکند ناله سردش به گلو
حمله موج امانش ندهد
می رود باز به گرداب فرو
                    می کند چهره نهان در دل آب

موج خون می جهد از سینه سیل
قتلگاهی ست بسی وحشتناک
سیل می غرد و فریاد زنان،
بر سر خلق زند تیغ هلاک
ای بسا سر، که فرو کوفت به سنگ
ای بسا تن، که فرو برد به خاک
                    ضجه و زاری کس را نشنید

من چه گویم که به میگون چه گذشت
آسمان داد ستمکاری داد،
یک جهان لطف و صفا ریخت به خاک
یک جهان لاله و گل رفت به باد،
ماند مشتی خس و خاشاک به جا
کاخ بیداد فلک ویران باد
                    خرمن هستی قومی را سوخت

آسمانا! به خدا می بینم،
لکه ننگ به پیشانی تو
خلق مفلوک و پریشان زمین
آرزومند پریشانی تو
ای خوش ان روز که گویند به هم
قصه بی سر و سامانی تو
                    خلق را بی سر و سامان کردی.

چمن خرّمی و زیبایی،
حالیا غمکده ای محزون است
گلشن خاطر آزرده من
گرچه طوفان زده چون میگون است،
باز در آتش او می سوزم
دلم از دست طبیعت خون است،
                    جغد ویرانه میگونم من

نیمه شب از لب آن بام بلند
می کند ماه به ویرانه نگاه،
بر سر مقبره عشق و نشاط
می چکد اشک غم از دیده ماه ،
همه ویرانی، ویرانی شوم
آخر ای ماه چه می تابی ؟ آه
                    چهره مرده تماشایی نیست

گفته بودم به تو در شعر نخست ،
که: « بهار من و میگون منی »
تو ز من مهر بریدی و نماند
نه بهاری نه گل و یاسمنی
سیل هم آمد و میگون را برد
دیگر از غم نسرایم سخنی
                    می برم سر به گریبان سکوت! 

فریدون مشیری
بیست‌ونهم تیر سالروز سیل میگون



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه سوم فروردینماه سال 1399 ساعت 20 و 56 دقیقه و 03 ثانیه



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic