تبلیغات
Misaki Booksツ - مطالب رمان "دختر ستاره"

دختر ستاره پارت اول:زندگی ساده

جمعه دهم خردادماه سال 1398 ساعت 00 و 14 دقیقه و 52 ثانیه

نویسنده : Bᴀʜᴀʀ.ᴍッ
ارسال شده در: رمان "دختر ستاره" ،

فصل اول زندگی ساده

شهرک لوگاس اطراف شمال شرقی آمریکا در منهتن نیویورک قرار دارد.اهالی آنجا هیچ امکاناتی ندارند.نه تلویزیون داشتند نه تلفن همراه.شهرک لوگاس،ده خیابان خاکی بیشتر نداشت.از این ده خیابان،گاه و بیگاه،درشکه یا پیاده ای عبور میکرد.دور بزرگ ترن میدان این شهرک،میدان نوپارت،خانه های مسکونی و یک بازار کوچک بود.شهرک لوگاس،مکان های زیادی نداشت.یک بازار،یک نوانخانه،یک مدرسه،یک کتابخانه و یک پارک.همین بود و همین.با این حال،اهالی شهرک عاشق آنجا بودند.افراد کمی بودند که به شهرک لوگاس مهاجرت می کردند و همه ی آنها بعد مدتی خسته می شدند و می رفتند.

در یکی از خانه های دور میدان، یک خانه ی آبی رنگ کوچک بود.اهالی به آنجا خانه ی بارو میگفتند.در خانه ی بارو1 لینا گارولیان زندگی می کرد.لینا نوزده ساله بود.هر روز صبح ساعت شش بیدار میشد.لباسش،که اغلب یک پیراهن زرشکی تا زیر زانو،شلوار مشکی.یک ژاکت نیم تنه مشکی بود میپوشید.سر ساعت شش و پانزده دقیقه صبحانه اش،که همیشه نان و کره بود میخورد.ساعت هفت،کیف دستی اش را بر میداشت و از خانه بیرون میرفت.لینا کتابدار بود.از خانه لینا تا کتابخانه بیست دقیقه راه بود. لینا ساعت دو ظهر از کتابخانه خارج میشد و به نوانخانه گران لیور میرفت.در نوانخانه گران لیور تنها چهار بچه زندگی میکردند.جین چارلی،تام هاگو،اما برون و کارلا ایمال.

جین پنج ساله بود.موهای طلایی و چشمان آبی داشت.همیشه میخندید.لباس سرمه ای رنگی به تن میکرد که برایش زیادی بزرگ بود.

تام چهارده ساله بود.موی مشکی و چشمان سیاه رنگ داشت.مهربان و آرام و خجالتی بود.گاهی به باغبان نوانخانه آقای کوران در چیدن علف های هرز باغچه کمک میکرد و همیشه لباس سبز رنگی را با شلوار کرم رنگ کثیفی میپوشید.

اما بزرگترین عضو نوانخانه بود.هفده ساله بود.چشم و مویش قهوه ای رنگ بود و خیلی کم میخندید.عاشق نوشتن بود و تصمیم داشت سال بعد که نوانخانه را ترک میکند به نیویورک برود و نویسنده شود.

کارلا ده سال داشت.بسیار زیبا بود.چشم های سبز و موی قرمز داشت.کارلا قوه ی تخیل بسیار قوی و داستان های پریان را بسیار دوست داشت.کارلا بعد از مرگ پدر و مادر و برادر و خواهرش،با مادربزرگش زندگی کرده بود اما بعد از مدتی مادربزرگش نیز از دنیا رفته بود.کارلا اعتقاد داشت خانواده اش زنده اند و کسانی که مرده اند آنها نیستند.کارلا هر روز قبل از رسیدن خانم لینا از پنجره به بیرون نگاه میکرد تا بلکه پدر و مادرش را ببیند که دنبال او میایند تا او را به قصر پادشاهیشان ببرند.هروقت که لینا سرمیرسد،جلو می پریئ میپرسید:«وقتی از کتابخانه میامدید،در راه مادر و پدرم را ندیدید؟» لینا هربار میگفت نه و کارلا میگفت:«مثل اینکه هنوز ساخت قصر به پایان نرسیده...دیروز هو نیامدند... حتم دارم فردا خواهند آمد.»

لینا یک ساعت پیش بچه ها می ماند.سپس به خانه میرفت و نهارش را میخورد و ساعت چهار بعدازظهر دوباره به کتابخانه بازمیگشت.ساعت هشت و چهل دقیقه که میشد،کتابی از کتابخانه میگرفت و کتاب قبلی را سرجایش میگذاشت.سپس ساعت نه شب،که کتابخانه تعطیل میشد به خانه بازمیگشت و میخوابید.روز بعد هم،روز از نو و روزی از نو.

تا آن روز،که زندگی لینا برای همیشه عوض شد.

_________________________________________________

آن روزی که لینا مادر شد،یک روز زیبای بهاری بود.هوا،صاف و بی ابر بود و خورشید میدرخشید.داشت مثل هرروز به کتابخانه می رفت.که متوجه تجمع مردم در میدان نایرو،میدان کوچکی که روبه روی کتابخانه قرار داشت،شد.جلو رفت.صدای پچ پچ مردم اورا بیشتر کنجکاو کرده بود.

«یعنی از کجا آمده؟»

«مطمئنم تا چند دقیقه پیش اینجا نبود»

«من پرستار بیمارستانم.آخرین زایمان مال خانم آیوگین بود که دیروز بچه اش به دنیا آمد.تازه بهشان سر زدم.بچه اش پیش خودش بود»

«جنس پتویش چیست؟نقره است؟»

«نامه ای همراهش نیست؟»

«یعنی بچه ی کیست؟»

بچه؟

لینا راهش را از میان مردم باز کرد.آنها دور یک نوزاد جمع شده بودند.دورش یک پتوی نقره ای پیچیده بودند و یقه ی لباس نقره ایش از زیر پتو دیده میشد.حتی پوستش هم تقریبا به نقره ای میزد.امکان نداشت کسی در شهرک لوگاس بچه ای دنیا بیاورد و دیگر اهالی متوجه نشوند.همه میدانستند که آن نوزاد پدر و مادر ندارد.انگار از آسمان افتاده بود.

_________________________________________________

شهردار آیوگان در دفترش نشسته بود که برایش خبر آوردند نوزادی پیدا شده که پدر و مادری ندارد.شهردار آیوگان به سرعت دستور تشکیل یک دادگاه داد تا مشخص شود چه کسی سرپرستی نوزاد را به عهده میگیرد.دادگاه قرار بود در روز پنجم می برگزار شود.درست یک هفته بعد از پیدا شدن نوزاد.تا آن روز قرار بود نوزاد در نوانخانه بماند.اما مدیر نوانخانه حاضر نبود بچه را به عهده بگیرد.در واقع هیچ کس حاضر نبود.همه میگفتند معلوم نیست آن بچه از کجا آمده.

بالاخره روز دادگاه فرا رسید.تمام اهالی آنجا حضور داشتند. شهردار آیوگان در جایگاه خودش نشسته بود. لینا هم بود.لینا در ردیف پنجم نفر سوم از سمت راست بود. نوزاد در گهواره ای جلوی دادگاه بود.قاضی شروع به صحبت کرد،اما حواس کسی پیش او نبود.همه در این فکر بودند که چه کسی سرپرستی نوزاد را به عهده خواهد گرفت؟

شهردار آیوگان،نام کسانی را که برای سرپرستی نوزاد مناسب بودند نوشته و به قاضی داده بود.قاضی اولین نام در لیستش را خواند:«خانم ویجلر»

خانم ویجلر از روی صندلی اش بلند شد و ایستاد.قاضی ادامه داد:«خانم ویجلر.شما تا به حال چهار بچه داشته اید.یکی از آنها دکتر است و در بیمارستان هیوم لاک کار میکند.یکی معلم است و دوتای دیگر دوقلو هستند و در دانشگاه تحصیل میکنند.آیا سرپرستی این کودک را قبول میکنید؟»

خانم ویجلر گفت:«معلوم است که نه!محال است سرپرستی بچه ای را بپذیرم که معلوم نیست کیست و از کجا آمده!»

قاضی همینطور به ترتیب نام افراد مختلف را خواند،اما هیچ کس حاضر نشد بچه را به سرپرستی بپذیرد.لینا با ناراحتی به دیگران نگاه کرد.از جایش بلند شد.قاضی گفت:«بفرمایید خانم گارولیان؟»

لینا گفت:«من سرپرستی او را به عهده میگیرم.»

خانم ویجلر وحشت زده گفت:«لینا!»

خانم داروِین گفت:«لینا!تو حتی نمیدانی آن بچه از کجا آمده!واقعا میخواهی سرپرستی اش را قبول کنی؟»

خانم هاورس گفت:«تو تا به حال بچه نداشته ای!تو خودت بچه ای!آنوقت میخواهی سرپرستی یک بچه را به عهده بگیری؟»

قاضی چکشش را روی میز کوبید.خانم هاورس آه کشید و خانم داروِین سرش را تکان داد.لینا به سمت گهواره ی نوزاد رفت.با لبخند نگاهش کرد.بعد هم خم شد و بچه را برداشت.حس خوبی به لینا دست داد.احساس میکرد خوشبخت ترین انسان دنیاست.به سمت جمعیت برگشت.همه دست زدند.حالا لینا،یک مادر بود.

 

همشو خودم نوشتم اگه جای دیگه ببینم برخورد میکنم:)

پارت بعدی 15 نظر




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه هفدهم خردادماه سال 1398 ساعت 10 و 20 دقیقه و 56 ثانیه